• چهارشنبه ۲۰ شهریور ماه، ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۱
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 986-4414-5
  • منبع خبر : ----
  • چاپ

چه اندازه تلخ است قصه عادت!

ماه محرم برای ایرانیان روایتگر ماهی است که در آن چهره کشور تغییر کرده و بیرق های مشکی در جای جای شهرها و روستاها خودنمایی می کند و شیعیان با شوری وصف ناپذیر چون عزادارانی که تازه عزیزی از دست داده باشند با برگزاری مراسم مختلف یاد و خاطره شهدای دشت کربلا را زنده نگه می دارند .

به گزارش ایسنا  مازندران، حافظه مردم درباره محرم اما پر است از تصاویری که هر کدام به نوعی باعث پیوندشان با این ماه می شود. همه ما خاطرات متعددی از محرم داریم، خاطره ای از یک دوست، یادبودی از عزیزی که از دست رفته، یادمانی از هیئت ها و تکایا، عزاداری، سینه زنی، زنجیر زنی و پیاده روی های دسته جمعی، یادی از مراسم تعزیه و علم کشی و یا هر یادگاری یا خاطره ای که چه تلخ باشد و چه شیرین ایرانیان را شیدا و عاشق محرم کرده است اما برخی افراد نیز وجود دارند که خاطراتشان از محرم رنگ و شکل دیگری دارد .

به نظر نوجوان می آید شاید هم جوان، باریک اندام و لاغر، قد بلندی دارد، کیسه ای بر دوشش با لباس هایی که جنس کارش را مشخص می کند. به نظرم این کار نیست اما او نظر متفاوتی دارد .

نامش سعید است، می گوید دست به همه کاری زده و اکنون به ناچار مشغول سرک کشیدن در سطل های زباله است، از کارگری روزمزد مزرعه و ساختمان گرفته تا اسفند دود کردن سر چهار راه، حالا هم آشغال جمع کردن . ..

لغات و واژگان به زحمت از زبانش جاری می شوند، پاسخ هایش بیشتر از چند کلمه نمی شود، اخم مدام بر صورتش نقش بسته و نگاه گلایه آمیزی در چشمانش موج می زند، گویا از زمین و زمانه طلبکار بوده و یا شاکی است البته حق با اوست، بوی بد زباله و نگاه سنگین مردم چاره ای باقی نمی گذارد.

اهل این حوالی نیست و این از گویشش به خوبی پیداست، خودش هم با جنباندن سر تائید می کند که غریب است. به برخی سوالاتم درباره خانواده و محل زندگی اش جوابی نمی دهد، من هم فرصت و جرات پرسش مجدد را به خود نمی دهم، هم بوی زباله امانم را بریده و هم نگاه تلخ او اشتهای پرسشم را کور کرده است.

 *یک راست می روم سر اصل مطلب . ..

در جاده ساحلی کنار دریا هستیم و او کماکان مشغول زباله یابی در مسیر، گویا ساحل خزر سطل زباله ای بزرگ است، برایم عجیب و غریب است که تا این حد اشیای دور ریختنی قابل بازیافت از ساحل بتوان جمع آوری کرد. کیسه مرد جوان تا پر شدن فاصله ای ندارد .

تا غروب آفتاب ساعتی بیش نمانده و من از او می خواهم راجع به محرم برایم سخن بگوید، دوست دارم خاطره ای برایم بازگو کند. از او می پرسم: نظرت درباره ماه محرم چیه؟

نام محرم که می آید او کیسه اش را بر زمین گذاشته، دست در جیبش کرده سیگار چروکیده ای را از پاکتی مچاله شده بیرون کشیده و با فندکی که مشخص است از لابه لای آشغال ها پیدا کرده روشن می کند، کام مبسوطی گرفته و خنده بر لبش می نشیند، چقدر چهره اش با خنده زیبا می شود.

*برایم خنده او عجیب است !

سعید بالاخره به حرف می آید و می گوید: "محرم، بهترین موقع کار ما آشغال جمع کن هاست، هرچی دلت بخواد گیرت میاد، از همه جور ظرف پلاستیکی بگیر تا لیوان کاغذی و ظرفای آلومنیومی، مخصوصا شبایی که هیئت ها پیاده روی دارند یا تکیه ها و مسجدایی که شام میدن، یه بعدازظهر تا نصف شب چند تا کیسه پر می کنی، خوش شانس باشی می تونی کاسبی شیرینی بکنی! خوبیشم اینه که اصلا گشنه نمی مونی، بساط همه جور خوردنی براست ".

او تعریف می کند که در باقی روزهای سال غیر از محرم و ماه رمضان غذای مناسبی تهیه نکرده و اکثرا با مختصر نان و پنیر یا نهایتا بیسکوئیت و نوشابه رفع گرسنگی می کند، شب ها نیز که به پاتوقش بر می گردد نهایت غذای گرمی که مهیا کند تخم مرغ است. او تنها زندگی می کند و بیش از این هم اعتراف نمی کند .

اینکه به من آمار نمی دهد بشدت ناراحتم کرده، دوباره می پرسم: حالا بهترین خاطِرَت از محرم چیه؟: او پُک دیگری بر سیگارش زده و پاسخ می دهد: "بهترین نهاری بود که روز عاشورای 3 سال پیش خوردم و هنوز مزه اش زیر زبانم مانده، اون روز خیلی کاسب نشدم اما توی یکی از روستاهای کوهستان که اصلا فکرشم نمی کردم، غذایی گیرم اومد که واقعا چسبید، یه قیمه مَشتی پُرگوشت که آشپز مسجد برام ریخت و توی همون حیاط مسجد ازم پذیرایی کرد، دمش گرم قربون امام حسین برم ".

خاطره او اصلا به مذاقم خوش ننشست و در دل گفتم آقا رو، همه خاطره از عزاداری و سینه زنی و تعزیه دارند این بابا خاطره اش از نهار عاشوراست!

بلافاصله پرسیدم: یعنی هیچ خاطره ای از عزاداری یا مثلا تعزیه یا ... حرفم را قطع کرده و با ترش رویی در حالیکه نگاهی نافذ بر من دارد می گوید: "دلت خوشِ انگاری، ما شب ور روزمون رو گم کردیم، کیه که از بوی آشغال خوشش بیاد؟ من هرجور کاری بوده انجام دادم اما وقتی چاره ای نیست خب مجبوری، برم دزدی کنم خوبه؟

مگه من بدم میومد مثل آدم حسابیا زندگی کنم، عزاداری کنم، آخ که چقدر دوست داشتم نوحه و مرثیه بخونم، ولی کو؟ روزگار ما از لباسای محرمم تیره تره !"

حرفهایش سنگین است. همزمان با او که به افق دریا خیره شده و نفس های آخر سیگارش را در سینه فرو می برد، من نیز غرق افکار مختلفی می شوم، گویا این پدیده می رود که مانند آلودگی هوا و یا ترافیک به معضلی عادی تبدیل شود، انگار برای کسی مهم نیست این افراد چگونه روزگار می گذرانند، و چه اندازه تلخ است قصه عادت !

بی اختیار به یاد دورانی افتادم که دوره گردهایی به نام «نمکی» یا «نون خشکی» شغل امروز این جوان را داشتند، آنان دوره گردهایی بودند که ضایعات خانواده ها را با کالایی دیگر مبادله کرده و یا نقدا خریداری می کردند، این آخره هم وانت بارهایی با بلنگوهای گوشخراش، خود را خریدار ضایعات معرفی می کردند، آن زمان ها نه پای کودکان و نوجوانان قد و نیم قد زباله گرد و خانواده های گرفتار و فقیرشان در میان بود و نه ماجرای سودجویی پیمانکاران جمع آوری زباله که سودهای هنگفتی از این طلای کثیف کسب می کنند.

آفتاب دقایقی است که رخت بربسته، سعید ته مانده سیگارش را روی تکه سنگی خاموش کرده و در کیسه اش می اندازد، کیسه بر دوش، عزم رفتن دارد، قدش از سنگینی گونی حالا خمیده و گویا دیگر حس و حال جمع کردن زباله را ندارد، بی اعتنایی او به باقی سطل های زباله در مسیر گویای خستگی و بی حوصلگی اش است.

در حین خداحافظی از او، چندین بار تاکید می کند که نباید در گزارش نشانی از او بدهم. در حالیکه نظاره گر رفتنش هستم به این می اندیشم که کم نیستند افرادی مانند سعید از قشر ضعیف و آسیب پذیر جامعه که تنها، غذایی لذیذ می تواند خاطره ای عمیق برایشان تداعی کند و کمترین لذت زندگی می تواند آنان را تا این حد لبریز از شادمانی کند.

 


انتهای پیام